مجله اینترنتی

مجله اینترنتی

 

مهر ماه

 

برگه سبزی از مدرسه برای اولیای مدرسه

      

 

 

 

 

 

 

 

به نام خدا

 سخنی با اولیای محترم                                                                                                                                                  

 

مجموعه ي حاضر بخشی از« مجله اینترنتی » این دبیرستان در راستای آموزش خانواده ارائه می گردد ، بدین منظور هر ماه مجموعه ي از اوراق يك كتاب  به شما اوليا محترم تقديم مي شود .

با توجه به اثر گذاري بي شائبه خانواده در تربيت فرزندان ، كتاب ارزشمند « تربيت آسيب زا» تاليف استاد گرانقدر جناب آقاي عبدالعظيم كريمي را در 11 عنوان و  بخشهائي از كتاب نويسنده شهير لبناني جبران خليل جبران  تحت عنوان برگهائي از كتاب«  پيامبر » و برگهائي از كتاب « پيشرو و فرشتگان مرغزار» اين نويسنده ی بنام تقديم مي شود علاوه بر اين ، اين مجموعه مزين به سخنان بزرگان و كاريكاتور نيز مي باشد در پایان مطالبی ازپائلو کوئلیو نویسنده شهیر برزیلی تقدیم می شود . اميد است مورد توجه خوانندگان گرامی قرار گیرد .

ضمناً علاقمندان می توانند برای استفاده بیشتر از سایت این دبیرستان به آدرس اینترنتی :

www.Allamehsch.ir مراجعه نمایند .

  با تشكر فراوان

  مديريت دبیرستان غیر دولتی علامه طباطبائی ساری یحیی نوریان

 

 

 

حضرت محمد (ص) فرمودند :

 

دو صفت را خدا دوست دارد : بخشش و گذشت .

 

برگي ازكتاب پيامبرجبران خليل جبران ترجمه :شهناز مجيدي

 

 

 

 

 

 

 

 

بخشش

 

سپس مرد توانگري گفت : « اكنون براي ما از بخشش بگو . »

در جوابش گفت :

آنچه مي بخشي جز قسمت كوچكي از دارائي ات نيست .

ليك براي كسي كه جان مي بخشد نمي توان ارزشي قائل شد ، زيرا مال و ثروت مگر چيست ؟

آيا جز ماده اي تمام شدني است كه در خزانه ات نگه مي داري ، و با تمام سعي خود از آن نگه داري مي كني كه مبادا فردا به آن نياز داشته باشي ؟

و فردا ، چگونه فردا مي تواند سگ دورانديشي را كه استخوانش را زير شن هاي بي نشان دفن مي كند و خود دنبال زائران شهر مقدس مي رود ، چيزي تقديم كند ؟

آيا ترس از نياز ، خود نياز نيست ؟

آيا ترس از تشنگي در كنار چاه پرآب ، تشنگي سيراب نشدني نيست ؟

هستند كساني كه از بسياري كه نزدشان است كمي مي بخشد و مي بخشد تا نامي شوند و اشتياق پنهان شهرت خواهي فايدة بخشش را از بين مي برد .

و كساني هستند كه اندكي دارند و پنهاني مي بخشند .

و آنها به زندگي و بخشندگي زندگي ايمان دارند ، و هرگز صندوق ها و خزانه هاي پرشان خالي نخواهد شد .

و كساني هستند كه با شادي مي بخشند ، و شادي شان پاداش اين بخشش است .

و كساني كه با درد مي بخشند و اين درد ، غسل تعميدشان است .

و كساني هستند كه مي بخشند و در بخشندگي خود معني درد را نمي شناسند و شادي هم نمي خواهند و اشتياقي ندارند كه ثوابي ببرند ، اين دسته چون گل هايي هستند كه عطر دل انگيزشان را به اين سرزمين مي بخشند .

با دست اين افراد است كه خداوند سخن مي گويد و از ميان چشمان آنهاست كه بر زمين تبسم مي كند . بخشش به كسي كه از تو مي خواهد زيباست ، ولي زيباترين آن است كه به كسي ببخشي كه از تو خواهش نمي كند و تو به نيازش واقفي . كسي كه دست و دلش را به بخشش مي گشايد ، پيدا كردن كسي كه بخشش او را مي پذيرد شادي بخش است و بخشيدن به او از بخشيدن روح خود بزرگتر است .

آيا در اموالت چيزي هست كه براي خود بخواهي ؟

هر چه امروز داري ، بي تردي روزي پراكنده خواهد شد ،

پس همين الان از آن بخشش ، تا فصل بخشش از فصل هاي زندگي خودت باشد نه ميراث خوارانت .

بارها شنيده ام كه مي گويي : « دوست دارم كه ببخشم ، ولي فقط به نيازمندان . »

اي دوست ، آيا فراموش كرده اي ، درختان باغ تو حرف تو را نمي زنند و نه گله هايت در چراگاه هايت ؟

اين ها مي بخشند تا تو زندگي كني ، زيرا اگر ندهند زندگي ات به خطر خواهد افتاد .

حقيقت را به تو مي گويم . اگر كسي سزاوار هديه زندگي است و شب و روزش را هديه گرفته است ، سزاوار هر چيزي از بخشش تو نيز هست . و كسي كه سزاوار است از اقيانوس زندگي بنوشد ، شايستگي دارد كه پياله اي از جوي ناچيز تو برگيرد .

چون كدام بيابان بزرگ تر از بيابان وجود ، جرأت و جسارت قبول هديه اي را دارد كه همراه منت و كبر است .

و تو ، تو كيستي كه بايد مردم سينه هايشان را بدرند و نقاب از شهامت و عزت نفسشان بردارند تا تو شايستگي شان را براي بخشش ات برهنه ببيني و غرورشان را زير پا له كني ؟

پس بنگر كه آيا شايستگي داري كه بخشنده و سبب بخشش باشي .

زيرا زندگي است كه زندگي مي بخشد و تو كه به بخشش هايت مفتخري جز شاهدي بر بخشش هايت نيستي .

اما شما ، كه بخشش و نيكويي را مي ستانيد ـ و همه جزء آنهاييد ـ شناخت زيباي خود را به سنگيني ظاهر نكنيد تا با دست خود باري سنگين برگردن خود و گردن كساني كه مي بخشند ، تحميل نكنيد .

بلكه بخشش هديه كنندگان را بال پرواز خود بدانيد و با آن به پرواز درآييد . زيرا اگر به ديني كه داريد عارف باشيد ، با اين كار شك و شبهه را به بخشندة نيكويي نشان مي دهيد كه مادرش زمينِ با سخاوت است و پدرش خداوند بخشاينده .

فصلي از كتاب تربيت آسيب زا تاليف: دكتر عبدالعظيم كريمي

 

گفتار سوم

آسيب شناسي تربيت تحميلي

 

« تربيت كردن » ، مانع « تربيت شدن » است !

                                                           برداشتي آزاد از كتاب فيه ما فيه

 در كتاب « فيه ما فيه » مولوي آمده است :

آدمي هميشه عاشق آن چيز است كه نديده است .

مولوي در توصيف فهم آن گفته است :

« اين سخن ، سرياني است . زنهار ميگوييد كه فهم كردم ! هر چند بيش فهم و ضبط كرده باشي از فهم عظيم به دور باشي . فهم اين ، بيفهمي است . خود بلا و مصيبت و حرمان تو از آن فهم است . تو را آن فهم ، بند است ، از آن فهم مي بايد رهيدن تا چيزي شوي ! »

اين كتاب رازآلود و متناقض نما نشان مي دهد كه براي تبليغ و ترويج يك گروه گران بها بايد آن را مخفي و پنهان كرد و برعكس ، براي منع و سركوب چيزي بايد آن را در معرض ديد فراوان گذاشت ؛ كاري كه ما در اغلب موارد وارونه عمل مي كنيم ! پس در فرايند تبليغ و تربيت بايد به گونه اي ديگر نگاه كرد و به گونه اي ديگر انديشيد ، زيرا تا زماني كه احساس و شناخت آدمي از قواعد و منطقِ موجود آزاد نشود و در هواي حكمت متعالي و اشراق نوراني سير نكند ، نمي تواند به فلسفه ي اين روشِ به ظاهر وارونه پي ببرد .

شايد در ابتدا عنوان « تربيت كردن » ، مانع « تربيت شدن » است ، با سازه هاي علمي و هنجارهاي شناختي رايج ناسازگار باشد و اين سؤال مطرح شود كه چگونه ممكن است « تربيت كردن » ، مانع « تربيت شدن» شود ؟ آيا اين تعبير ناهمسازگون ، مخالفت با جريان تربيت و اصل رشد و كمال نيست ؟ آيا اين دو مفهوم دربردارنده ي يك معناي واحد است و يا در آن معناي مشخصي نهفته است كه صرفاً با ديدگاهي آزاد از قيدوبندهاي جاري مي توان بدان پي برد ؟ در صورت پاسخ هوشمندانه به اين سؤال هاست كه مي توان خندقي عميق بين « تربيت كردن » و «تربيت شدن» ايجاد نمود .

سخن بر سر آن است كه اگر آدمي را به آن چه ناخودآگاه در پي آن است آگاه نمايند ، اشتياقِ او به كشف آن كمتر مي شود و اگر وي را به آن اجبار كنند ، از آن دور مي شود ، زيرا انسان هميشه به دنبال آن چيزي است كه دست نايافتني است و چون بدان دست يابد ، عشق به آن را از دست مي دهد . هنر مربي ايجاد و جوشش عشق و تقويت نياز متربي نيست به پيام هاي تربيتي است بدون اين كه او را به دريافت آن مجبور نمايد . اگر متربي احساس كند كه بدون تمايل دروني چيزي از بيرون و از جانب ديگري بر او تحميل مي شود ، نسبت به آن مقاومت نشان مي دهد.

تمايز يافتگي بين تربيت كردن و تربيت شدن ، زماني برجسته تر مي شود كه فاصله ي بين تربيت كردن و تربيت شدن مشخص تر مي گردد . در تربيت كردن ، فاعلِ تربيت « مربي » است و در تربيت شدن فاعلِ تربيت « متربي » است . در تربيت كردن ، مربي بنا كننده ، و در تربيت شدن ، متربي بنا كننده ي شخصيت خويش است . در تربيت كردن ، مربي قيّم ، و در تربيت شدن ، متربي قائم است .

اگر مربي بدون فراهم كردن زمينه و تشنه كردن ذهن مخاطب اقدام به آموزش نمايد نه تنها اين اقدام اثربخش نخواهد بود ، بلكه مانع «خودانگيختگي» يادگيرنده نيز مي شود و از تربيت طبيعي و دروني او جلوگيري مي كند . به قول مولانا :

هزار سخن از بيرون بگوي ! تا از درون مصدَّقي نباشد سود ندارد . هم چنان كه درختي را تا بيخ او تري نباشد . اگر هزار سيل آب بر او ريزي سود ندارد . اوّل آن جا در بيخ او تري ببايد تا آب مدد او شود . اگر همه عالم نور گيرد ، تا در چشم نوري نباشد هرگز نور را نبيند . اكنون اصل آن قابليت است كه در نفس است .

از طرف ديگر ، عشق به حقيقت مهم تر از رسيدن به حقيقت است و آرزوي ديدار دوست ، بِهْ از رسيدن به دوست است و حلاوتي كه در هجر است در وصل نيست . در وصل ، آرزو مي ميرد و در هجر ، آرزو زنده و بالنده مي شود . به قول حافظ :

حافظ شكايت از غم هجران چه مي كني

                                         در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

باز گرديم به تحليل و بازشكافي اين عنوان كه « تربيت كردن » ، مانع «تربيت شدن» است ، و منظور خود را نزديك تر و شفاف تر گردانيم . اگر تربيت متربي توأم با عشق ، رغبت ، آمادگي رواني و عاطفي نباشد ، بهترين پيام ها و رساترين حقايق و زيباترين مطالب با مقاومت ، اكراه و بيزاري همراه مي شود . پس ، تربيت بيش از ان كه تجويز باشد ، پرهيز است ، بيش از آن كه تلقين باشد ، ترغيب است و بيش از آن كه برون زا باشد ، درون زا است .

اين تعريف و تعبير از تربيت ما را راهيِ فضايي متفاوت و متضاد با آن چه هم اكنون از تربيت فهم و درك مي شود ، مي گرداند . وقتي صحبت از عشق به حقيقت است و حقيقت ، خود نيز مفهومي مطلق و دست نايافتني است ، چيزي جز نياز ، عشق ، رغبت ، كنجكاوي ، جويندگي و ... باقي نمي ماند و همين جويندگي چيزي است كه ديدني نيست ، دست نايافتني است و در مسير آن قرار گرفتن و راه افتادن به تربيت آدمي كمك مي نمايد .

حال ، كمي عيني تر به مطلب نظر اشاره كنيم ؛ بدين معني كه وقتي متربي به طور مستقيم از جانب مربي محتواي تربيت را دريافت مي كند ، بدون اين كه عشق به آن محتوا را در طبيعت و درون خويش احساس كند ، احتمالاً همين محتوا به عنوان حجاب و مانع تربيت دروني و نياز خودانگيخته عمل خواهد كرد .

هنر مربي تقويت حس نياز متربي به آن چيزي است كه به مصلحت رشد و تعالي اوست . مربي هيچ گاه نبايد آن امانت مكنون را به طور مستقيم در اختيار متربي قرار دهد زيرا با چنين كاري ، امكان پديدايي نياز را كه بايد از درون بجوشد ، از بين برده است :

تا كه از جانب معشوق نباشد كششي 

                                               كوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد

همين احساس نياز به آن چه ناپيداست و اشتياق به آن چه دست نايافتني است ، آدمي را به كوشش واداشته است .

و چه زيبا گفته است عارف رومي :

بندهي آنم كه نمي بينمش و از آن چه فهم كرده است و ديده است ملول است و گريزان .

و تمثيلي و حكمتي ديگر از « مولانا » در بيان اين مدعا :

سؤال كرد كه از نماز فاضل تر چه باشد ؟ يك جواب آن كه گفتيم جان نماز به از نماز ! جواب دوم كه ايمان به از نماز است زيرا نماز پنج وقت ، فرضيه است ، و ايمان پيوسته فريضه است و نماز به عذري ساقط شود و رخصت تأخير باشد ، و تفضيلي ديگر هست ايمان را بر نماز كه ايمان به هيچ عذري ساقط نشود و رخصت تأخير نباشد و ايمان ، بي نماز منفعت كند و نماز ، بي ايمان منفعت نكند ، همچون نماز منافقان ، و نماز در هر ديني نوع ديگر است و ايمان به هيچ ديني تبديل نگردد . احوال او و قبل او و غيره متبدل نگردد .

باري ، اگر تربيت از بنياد و آغاز با ايمان و عشق و رغبت دروني همراه نباشد ، اثر آن ، موقت و بي ريشه خواهد بود . اين نوع تربيت ، «ايستگاه» است نه « راه » ؛ طبقه است نه پايه ؛ ظاهر است نه باطن و بر ذهن متراكم شده است ولي بر دل ننشسته است . در اين نوع تربيت ، درون سازي ، هضم و جذب صورت نگرفته است بلكه در آن نقش و ادا و تظاهر نهفته است . چنين تربيتي مانع شكوفايي استعدادها و مانع رغبت متربي به ادب شدن و آراسته گشتن روح و روان مي شود .

محتواي تربيت بايد با طبيعت آدمي همنسخ و همجنس گردد و با فطرت او يگانه و يكي شود . هر گونه اقدامي بدون توجه به نياز دروني و هر قانون تربيتي كه مطابق با طبيعت و خودانگيختگي فطرت متربي نباشد منجر به شكست مي شود .

كار مربي همچون كار مامايي است ؛ كار زايشِ آن چيزي است كه متربي به اقتضاي فطرت خويش و از درون آبستن آن است . هر گونه تسريع و تأخير در فرايند زايش ، حقيقت را به خطر مي اندازد و موجودي ناقص پديد مي آورد .

و باز مددي ديگر از مولانا در تأييد درون مايه هاي فطري و سرشتي تربيت :

در سرشت آدمي ، همه ي علم ها در اصل سرشته اند كه روح او مغيبات را بنمايد ، چنان كه آب صافي آن چه در تحت اوست از سنگ و سفال و غيره و آن چه بالاي اين است همه بنمايد عكس آن . در گوهر آب اين نهاد است بي علاجي و تعليمي . حق تعالي ، انبيا و اوليا را فرستاد همچون آب صافيِ بزرگ كه هر آب حقير و تيره كه در او درآيد از تيرگيِ خود برهد و از رنگ عارضي بدهد . پس او را ياد آيد چون خود را صاف بيند ، بداند كه اول من چنين صاف بوده ام و به يقين .

اگر قصد ، تربيت كردن است ، بايد خمير مايه ي درون متربي را به باروري و پرورش واداشت ، زيرا تا زماني كه با ريشه ها و خمير مايه ي درون برانگيخته نشود ، تربيت واقعي رخ نخواهد داد .

« پير طريقت » گفت :

ذكر نه همه آن است كه بر زبان داري ، ذكر حقيقي آن است كه در ميان جاي داري . توحيد نه همه آن است كه او را يگانه داني ، توحيد حقيقي آن است كه او را يگانه باشي و ز غير او بيگانه شوي.

فرق « تربيت كردن » و « تربيت شدن » نيز در همين نكته ي باريك و ناپيدا نهفته است كه در « تربيت كردن » منبع و مرجع تغيير و تحول ، بيرون از متربي است ولي در « تربيت شدن » اين منبع در درون متربي همراه با درون سازي ، هضم و جذب ، آن هم با ميل و شوق و جوشش است . البته بلافاصله بايد اين نكته ي پنهان را آشكار ساخت كه ظرفيت مخاطب بايد با كميّت مطلب(مظروف) هماهنگ باشد .

چه ، مستمع چون آرد است پيش خميركننده ، كلام همچون آب است درآرد . آن قدر آب ريزد كه صلاح اوست .

هر اقدام اضافي مانع شكل گيري و دروني شدن تربيت فطري است .

غالب روش ها و اقدامات تربيتي در خانه و مدرسه چون با آماده سازي رواني و عاطفي همراه نيست برخلاف مقصود است ، زيرا با ظرفيت و قابليت مخاطب ميزان نشده است و او با متربي همراهي و همدلي نكرده است . بنابراين ، حاصل آن ناپايدار و ناموزون است ، همچون آردي كه آبش فزون يابد اين كه با مقدار آرد مطابقت يابد .

آهن رباي جذب حريفان كشيد حرف 

                                                    ورنه در اين طريق زگفتار فارغيم

باري ، در تربيت شدن ، سخن فرع است ؛ كلام بهانه است و تنها «مقصود» اصل است . اصل ، معنا و دريافت است كه بايد از جانب متربي صورت گيرد . در اين جا تربيت نمادين و غيركلامي جاي گزين تربيت كلامي مي شود . اما براي نافذ كردن پيام بايد واژه ها را تقليل داد و براي پويا كردن كلام بايد از تب تكرار اشباع كننده ي آن باز ايستاد .

تربيت « خاموش » در اين شرايط ، نافذتر از تربيت كلامي است ؛ «سكوت» رساتر از بيان است و « كنايه » گوياتر از تصريح ، كه فرمود :

الكنايه ابلغ من التصريح .

اشاره از صراحت رساتر است .

رُب سكوت ابلغ من الكلام .

چه بسا سكوتي كه از كلام گوياتر است .

و فرازي ديگر از حكمت هاي خاموش اما گوياي مولانا را مي آوريم كه گفت « اصل ، مقصود است » :

اين سخن براي آن كس است كه به سخن محتاج است كه ادراكات كند ، اما آن كه بي سخن ادراك كند ، باري ، چه حاجت به سخن است ؟ آخرْ آسمان و زمين همه سخن است ، پيش آن كه ادراك مي كند و زاييده از سخن است . پس آن كه آواز پَست را مي شنود ، مشغله و بانگ چه حاجت باشد ؟

شاعري تازي گوي پيش پادشاهي آمد و اين پادشاه ترك بود . پارسي نيز نمي دانست . شاعر براي او شعر عظيم غرا ، به تازي گفت و آورد . چون پادشاه برتخت نشسته بود و اهل ديوان جمله حاضر ، امرا و ورزا آن چنان كه تربيت است . شاعر به پاي ايستاد و شعر را آغاز كرد . پادشاه در آن مقام كه محل تحسين بود سر مي جنبانيد و در آن مقام كه محل تعجب بود ، خيره مي شد و در آن مقام كه محل تواضع بود التفات مي كرد . اهل ديوان حيران شدند كه پادشاه ما كلمه اي به تازي نمي دانست ، اين چنين سر جنبانيدن مناسب در مجلس از او چون صادر شد ؟ مگر كه تازي مي دانست ، چندين سال از ما پنهان داشت و اگر ما به زبان تازي بي ادبي ها گفته باشيم ، واي بر ما ! او را غلامي بود خاص . اهل ديوان جمع شدند و او را اسب و استر و مال دادند و چندان ديگر بر گردن گرفتند كه ما را از اين حال آگاه كن كه پادشاه تازي مي داند يا نمي داند و اگر نمي داند در محل سر جنبانيدن چون بود ؟ كرامت بود ؟ الهام بود ؟

تا روزي ، غلام فرصت يافت در شكار و پادشاه را دل خوش ديد ، بعد از آن كه شكار بسيار گرفته بود . از وي پرسيد . پادشاه بخنديد گفت : واللّه ، من تازي نمي دانم ، اما آن چه سر مي جنبانيدم يعني مي دانستم  كه مقصود او از اين شعر چيست و سر مي جنبانيدم و تحسين مي كردم ، كه معلوم است كه مقصود او از اين شعر چيست .

پس معلوم شد كه اصل ، مقصود است ، آن شعر ، فرع مقصود است !

در واقع تربيت امري وجودي و زاده ي سيرت و فطرت آدمي است و آثار تربيتي نيز برخاسته از سيرت و سينه ي مربي است و نه زبان و كلام او :

مي رود از سينه ها در سينه ها             از ره پنهان صلاح و كينه ها

در تربيت ، رفتارهاي غيركلامي ، عواطف و احساسات و هيجانات ناهوشيار و پنهان ، مؤثرتر از رفتارهاي كلامي و ارادي و هوشيار و آشكار است . متربي مقصود و مضمون پيام مربي را مي گيرد و نه كالبد حرف او را . متربي با مربي خود همحسي و همدلي مي كند و نه هم زباني و هم كلامي . آن چه به زبان آيد و به ظاهر ، سطحي شود و كاهل و آن چه از دل برآيد و از باطن ، عميق گردد و قائم . پس هر نوع كوششي و تلاشي براي تحكيم و تثبيت تربيت تحميلي ، منجر به ترديد و شكنندگي آن مي شود و هر كوششي براي تبليغ مستقيم يك پيام ، در اغلب موارد منجر به تضعيف و تخفيف اثر آن مي گردد و هر تلاشي براي تحميل پيام هاي تربيتي و اخلاقي چيزي جز تخفيف و تقليل جايگاه تربيت و اخلاق نخواهد بود . از اين روست كه بايد گفت : « تربيت كردن » ، مانع «تربيت شدن » است ! همان گونه كه آب ريختن در چاه ، مانع آب زايي از درون چاه مي شود .

 

 

 

برگي از كتاب پيشرو و فرشتگان مرغزار جبران خليل جبران ترجمه محسن نيكبخت

 
 
 

 

 


عالم و شاعر

 

 

 

 

 

 

 

ماري به چكاوك گفت :

« تو پرواز مي كني ، اما نمي تواني در عمق زمين رفته جايي را كه شيرة زندگي ، در آرامش و سكوت جاريست ، ببيني . »

چكاوك پاسخ داد :

« آري ، دانش تو بسيار زياد است ، حتي مي توان گفت ، تو عاقلترينِ عاقلان هستي ، افسوس كه نمي تواني پرواز كني ! »

مار ، كه گويا چيزي نشنيده باشد گفت :

« تو نمي تواني اسرارِ اعماق [زمين] را ببيني ، و نمي تواني از بين گنج هاي پنهان شدة امپراتوران ، عبور كني . ديروز بود ، كه در دفينه اي از ياقوت سرخ مي خزيدم مثل اناري رسيده سرخ و انبوه بود و زير شعاع هاي نور ، چونان بوتة گل سرخي جلوه نمايي مي كرد . چه كسي جز من مي تواند چنين عجايبي را ببيند ؟ »

چكاوك گفت :

« هيچكس ، هيچكس جز تو نمي تواند بين الماس ها و يادگاري هاي باقي مانده از قديم بخزد . افسوس كه نمي تواني آواز بخواني ! »

مار گفت :

« گياهي را مي شناسم كه ريشه اش در زمين فرو رفته و هر كه از آن ريشه بخورد زيباتر از « اشتارت » مي شود . »

چكاوك گفت :

« هيچكس . هيچكس جز تو نمي تواند از روي مجهولات و ناديدني هاي عمق زمين پرده بردارد ، افسوس كه نمي تواني پرواز كني ! »

مار گفت :

« رودخانه اي ارغواني وجود دارد كه زير كوهي جاريست . هر كس از آن بنوشد ، جاودان خواهد شد مثل خدايان . مطمئنم ، هيچ پرنده يا حيواني نمي تواند آن رودخانة ارغواني را كشف كند . »

چكاوك گفت :

« اگر بخواهي ، مي تواني جاودان شوي ، امّا افسوس كه نمي تواني آواز بخواني ! »

مار گفت :

« معبدي دفن شده را مي شناسم كه آن را ماهي يكبار مي بينم . آن معبد به وسيلة نسل ها و موجودات عظيم الجثه اي كه دير زماني است فراموش شده اند ساخته شده كه بر ديوارهايش ، اسرار زمان و مكان را نقش بسته اند . كسي كه آنها را بخواند ، تمام علوم و دانش زمان هاي گذشته را خواهد فهميد . »

چكاوك گفت :

« به راستي ، اگر بخواهي ، مي تواني با بدنِ نرمت همة دانش زمان و مكان را بيابي ، افسوس كه نمي تواني پرواز كني ! »

مار در حالي كه خسته شده بود و در سوراخش داخل مي شد زير لب غُرغُركنان گفت :

« تهي مغزِ آوازخوان ! »

 

و چكاوك نيز پرواز كرد و آواز خوانان گفت :

« افسوس كه نمي تواني بخواني ، افسوس ، افسوس اي دانا و عاقل ، نمي تواني پرواز كني . »

 

 

 

 

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

20 جمله ناب

 

1                      * مذاهب و عادات و رسوم مختلف است اما، اصل اخلاق همه جا يكي است.

«محمد- حجازي»

2                       * عده بيشماري اخلاق هست كه، مضحك جلوه مي كند و دلايل نهاني بسيار اساسي دارد.

«لاروشفوكو»

3                       * مي بينيم كه، صفات و اخلاق نيك، بيش از عقل و فكر ارزش دارد.

«گوستاو- لوبون»

4                       * اخلاق، مجموعه اي از هوي و هوسهاي اجتماع است.

«آناتول- فرانس»

5                       * صاحبان اخلاق، روح جامعه خود هستند.

رالف والدو- امرسون»

6          * بهترين امتياز و وسيله معروفيت، اخلاق پسنديده است، چنانچه اگر كسي هميشه راست بگويد، از عجايب به شمار خواهد آمد.

«محمد- حجازي»

7                       * آداب و عادات به آساني و سرعت به صورت اخلاق در مي آيد.

«            »

8                      * اگر به منحرفان اخلاق بياموزيد، مانند آنست كه به مردگان جان بخشيده ايد.

 «شانينگ»

9                         * اركان عظمت و سيادت و استقلال هيئت اجتماع، اخلاق است نه علم.

«علي- دشتي»

10                      * تصفيه تهذيب اخلاق يك ملت كهنسال، به همان اندازه دشوار است كه سفيد كردن چوب آبنوس.

«پيتاگور»

11           * اخلاق را در هر زمان ميزان ثابتي نيست بلكه موازين اخلاقي تابع تكامل رژيم اقتصادي و اجتماعي بشر است.

«فتحي- الرملي»

12           * پرورش نيك، طبيعت را از نقص به كمال و از خست به شرف مي رساند و تربيت بد، حالت اصلي و غريزي كودك را دگرگون ساخته و موجب انحطاط او مي شود.

 «جمال الدين- افغاني»

13           * اخلاق مي تواند جانشين علم و مال و مقام و زيبايي و ساير مزايا باشد، اما هيچ نعمتي جاي آنرا نمي گيرد.

«محمد- حجازي»

14                      * در طبيعت و اخلاق انساني، هيچ ضعف و انحرافي نيست كه با       تعليم مناسب اصلاح نشود.

«فرانسيس- بيكن»

15                      * از همنشين بد بر حذر باش، چرا كه همنشين بد، اخلاقيات را در شما خواهد كشت.

 «كورنتي»

16                      * زشتيهاي اخلاقي اگر ترك هم شوند، مانند زخم پس از شفا يافتن آن باقي خواهد ماند.

«ديل- كارنگي»

17           * اخلاق چيزي است كه طبيعت در ما حك كرده و نميتوان آنرا   تغيير داد، اگر بتوانيم بدنمان را تغيير بدهيم آنرا هم مي توانيم.

«فرانسواماري- ولتر»

18                  * همه چيز قابل تغيير است به جز اخلاق ناپسند، اگر در وجودي جاي گرفت به مشكل توان آنرا خارج كرد.

«حسين- رحمت نژاد»

19                  * هيچكس نمي تواند كاملا از اصول اخلاقي پيروي كند مگر اينكه همه اخلاقي گردند.

«هربرت- اسپنسر»

20                  * خلق خوش، چراغي است كه صفات خوب ما را روشن مي كند و برل صفات بد ما سايه مي اندازد.

«محمد- حجازي»

 

       
   
 
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه مکتوب از دومین مکتوب پائلو

خ لبان     يكي از آشنايانم كه خلبان يك شركت هواپيمايي تونسي است، تعريف مي كرد: در هواپيما وسيله اي به نام خلبان خودكار هست كه پس از رسيدن هواپيما به يك ارتفاع ويژه، اختيارش را به دست مي گيرد.

در زندگي بزرگسالان هم همين موضوع صدق مي كند: فعاليت هاي زندگي دم به دم پيچيده تر مي شود، و لحظه اي فرا مي رسد كه بايد بخشي از وظايف را به خلبان خودكار سپرد. و گاهي پيش مي آيد كه اين خلبان خودكار كه طراحي اش كرده ايم تا به مسايل كسل كننده رسيدگي كند، جان مي گيرد و از تمام ماجراهايي كه به سوي مان مي آيند، جلوگيري مي كند. رادارش روشن است و خودش هم همواره هواپيماي ما را از چيزهايي كه نمي شناسد، دور مي كند. اين گونه است كه احساس ماجراجويي را از دست مي دهيم. و هر كس احساس ماجراجويي را از دست بدهد، به گونه اي احساس زنده بودن را هم از دست مي دهد.

****

   د استان     يكي از دوستانم به نام برونو سنت- كاست، در يك كارخانة بسيار پيشرفتة اروپايي كار مي كرد. يك شب، ناگهان به اين فكر افتاد كه وظيفه دارد دربارة يكي از دوستان قديمي دوران جواني اش كه در تاهيتي با او

آشنا شده بود، مطلبي بنويسد. با آن كه مي دانست براي نوشتن مطلب مورد نظرش، بايد تا صبح بيدار بماند، اين كار را كرد و ساعت هشت شب، پشت ماشين تايپ نشست و پس از نوشتن داستاني دربارة سفر طولاني دوستش جان سالمون، از پاتاگونيا به استراليا، ساعت سه صبح كارخانه را ترك كرد. همچنان كه مشغول نوشتن اين داستان بود، احساس عظيمي از نوع الهام هاي فرّاري كه در هر انتقال روحي به انسان دست مي دهد، فرايش گرفت. روز بعد از اين ماجرا، برونر تلفن گرامي از طرف مادرش دريافت كرد كه مي گفت:

جان سالمون مرده است.

 

****

 

ب ازسازي     شش ماه پيش، ماشين لباس شويي مدل جديدي خريديم و ناچار شديم سيستم لوله كشي جديدي در سرويس بهداشتي پياده كنيم. پس كف آشپزخانه را عوض كرديم و مجبور شديم ديوار خانه را هم رنگ كنيم. سپس دريافتيم كه سرويس بهداشتي زيباتر از خود آشپزخانه شده. براي برطرف كردن اين تضاد، آشپزخانه را هم تعمير كرديم، اما بعد دريافتيم سالن هم قديمي است. بنابراين سالن را هم بازسازي كرديم، و از اتاق نشيمن زيباتر و دلپذيرتر شد. براي همين، اتاق نشيمن را هم بازسازي كرديم. در اندك زماني، جريان بازسازي به كل خانه سرايت كرد. اميدوارم از اين پس هركس به خانه ام سر مي زند، نگاهي هم به زندگي ام بيندازد. نيز اميدوارم آمادگي لازم را براي پذيرش تمامي مسايل جديد و كوچك داشته باشم، چون همواره اين مسايل تازه و كوچك هستند كه در ميان تمامي چيزهايي كه قصد تغيير و تعويض آن ها را دارم، نظرم را جلب مي كنند.