آذر ماه 88

                                                     
 
مجله اینترنتی
 

آذر ماه

 
برگه سبزی از مدرسه برای اولیای مدرسه

 
 

 

     

 
 
 
 
 
 
به نام خدا
 سخنی با اولیای محترم                                                                                                                                                  
 

مجموعه ي حاضر بخشی از« مجله اینترنتی » این دبیرستان در راستای آموزش خانواده ارائه می گردد ، بدین منظور هر ماه مجموعه ي از اوراق يك كتاب به شما اوليا محترم تقديم مي شود .

با توجه به اثر گذاري بي شائبه خانواده در تربيت فرزندان ، كتاب ارزشمند « تربيت آسيب زا» تاليف استاد گرانقدر جناب آقاي عبدالعظيم كريمي را در 11 عنوان و  بخشهائي از كتاب نويسنده شهير لبناني جبران خليل جبران تحت عنوان برگهائي از كتاب« پيامبر » و برگهائي از كتاب « پيشرو و فرشتگان مرغزار» اين نويسنده ی بنام تقديم مي شود علاوه بر اين ، اين مجموعه مزين به سخنان بزرگان و كاريكاتور نيز مي باشد در پایان مطالبی ازپائلو کوئلیو نویسنده شهیر برزیلی تقدیم می شود . اميد است مورد توجه خوانندگان گرامی قرار گیرد .

ضمناً علاقمندان می توانند برای استفاده بیشتر از سایت این دبیرستان به آدرس اینترنتی :

www.Allamehsch.ir مراجعه نمایند .
 با تشكر فراوان
 مديريت دبیرستان غیر دولتی علامه طباطبائی ساری یحیی نوریان
 
 
 
 
 
حضرت علي (ع) فرمودند :
 

آخرت نزدیک است و توقف در دنیا کوتاه

 
 
 

 

برگي ازكتاب پيامبرجبران خليل جبران ترجمه :شهناز مجيدي

 
 
 
 
 
 
 
                                            
 
 
فرزندان
 

آنگاه زني نزديك شد كه طفلش را در آغوش گرفته بود و گفت : براي ما از فرزندان بگو .

فرزندان شما ، فرزندان شما نيستند . آنها پسران و دختران شوقي هستند كه زندگي به خويشتن دارد ، به وسيلة شما به دنيا مي آيند ولي از شما نيستند .

با اين كه با شما زندگي مي كنند ولي مال شما نيستند .

شما مي توانيد عشق خود را به آنها دهيد ، ولي نمي توانيد بذر افكار خود را در آنها بكاريد ، چون افكار خود را دارند . و مي توانيد براي تن آنها خانه اي فراهم كنيد . ولي روح آنها در خانه هاي شما قرار نمي گيرد .

زيرا روح آنها در فردائي زندگي مي كند ، كه حتي در روياهايتان هم به آن راه نمي يابيد .

مي توانيد سعي كنيد كه مثل آنها شويد .

ولي بيهوده است كه آنها را مجبور كنيد چون شما شوند .

چون زندگي به عقب برنمي گردد و اقامت در منزل ديروز لذتي ندارد .

شما كمانيد و فرزندانتان تير ، كه زندگي ان تير را از كمان شما رها مي سازد. كمانگير است كه به هدف دور دست مي نگرد ، و با نيروي خود شما را خم مي كند تا تيرش سريعتر و هر چه دورتر پرتاب شود .

پس بگذاريد خم شدن شما در دست كمانگير از روي شادي و رشك باشد . چون او هم تيري را كه از كمان مي پرد دوست مي دارد و هم كماني را كه در دستش به جاي مي ماند .

 
 
 

فصلي از كتاب تربيت آسيب زا تاليف: دكتر عبدالعظيم كريمي

 

 « دين دهي » ، مانع « دين يابي » و

                                                        « دين آموزي » حجاب « دين ورزي »

گفتار اول                                                          

آسيب شناسي تربيتي
 
زماني كه « آموزش ديني » ، مانع « تربيت ديني » است !

يكي از اشتباه هاي مكرري كه امروزه از روي غفلت و عادت انجام مي شود ، ملازمه اي است كه ميان « منِش ديني » ـ يا به عبارتي « حس مذهبي » ـ و « دانش ديني » قائل مي شوند و مي پندارند كه شرط قطعي دين دار بودن و ديني شدن ، تراكم اطلاعات و اندوخته هاي حفظي و صوري دانش ديني است ، در حالي كه اگر آموزش ديني به همراه پرورش حس ديني نباشد ، نه تنها به تقويت تمايلات فطري كمكي نمي كند ، بلكه خود ، مانع و حجاب بزرگي در برابر اين تمايل خودانگيخته مي شود .

شايد بتوان گفت در هيچ دوره اي از ادوار تاريخ ، معرفت ديني چنين ملازمه اي با آموزش هاي صوري ، نه در اذهان و نه در فضاي فرهنگي ، به شدت و غلظتي كه امروزه رايج مي باشد ، وجود نداشته است . در عصر حاضر كه اطلاعات و يا به عبارتي « جنون اطلاعات » جاي « معرفت حقيقي » را گرفته است ؛ در عصري كه هجوم روزافزون شاخه ها و شعبات گسترده ي «علم مجازي» ، مانع ظهور « علم حقيقي » مي گردد ؛ در عصري كه دلخوش داشتن به لذت هاي كاذب « علم حصولي » انگيزه ي دست يابي به « علم حضوري » را كاهش داده ، هوش « منطقي » بر هوش « شهودي » غلبه كرده و تفكر « اشراقي » مغلوب تفكر « تحليلي » شده است ، در اين شرايط است كه مصداق بارز حجاب بودنِ اين گونه آموزش ها بيش از پيش در قالب اين عبارت شگفت و تكان دهنده بيان مي شود كه : العلم هو الحجاب الاكبر ، يعني بزرگترين حجاب و مانع همان علم و دانش است و علمي كه به نور و روشنايي تبديل نشود و ايمان نياورد ، حجاب اكبر است .

بدين ترتيب ، علاوه بر حجاب ها و موانع مختلفي كه در برابر شكوفايي فطرت انسان ايجاد مي شود ، علم و دانِش بي حاصل از همه ي آنها حجاب ها عميق تر است . در جايي ديگر نقل است كه اگر « تذهيب نباشد ، علم توحيد هم به درد نمي خورد » ، يعني همين علم توحيد كه في نفسه با مسائل الهي و ديني سروكار دارد ، اگر با پذيرش باطن و آماده سازي رواني و جذبه هاي قلبي همراه نگردد ، خود به عنوان « حجاب » عمل مي كند و به قول مولوي حتي ممكن است كلام خدا كه قرآن كريم باشد ، خود ، بستر گمراهي را فراهم آورد ؛ آن جا كه مي گويد :

زان كه از قرآن بسي گمره شدند      زين رسن قومي درونِ چَه شدند

يعني اگر تقوا و تزكيه ي دروني نباشد ، قرآن هم با همه تقدس و عظمت ، نه تنها اثري ندارد ، بلكه مخاطب غيرمتّقي را گمراه مي كند .

اين اشتباه در مورد مفهوم و معناي « سواد » و « بي سوادي » نيز در عصر حاضر قابل تعميم است . هر چند علم و ادب در فرهنگ اسلامي ارزشي فوق العاده داشته و از سواد داشتن نيز به عنوان يك فضيلت انكارناپذير ياد شده است ، اما همين سواد و كسب علم ، موقعي مؤثر است كه به كمك تقويت حس معرفت يابي و حقيقت جويي بيايد . فراموش نكنيم كه پايه گذار فرهنگ اسلامي ، پيامبر اكرم(ص) ، خود فاقد سواد به معناي امروزي آن بوده و فردي « امي » محسوب مي شده است . آن حضرت بي آن كه از قدرت خواندن و نوشتن برخوردار باشد با برخورداري از عنايت الهي و خوديابي و خودسازي و تأمل و تعمق در آيات هستي به بالاترين درجه ي كمال دست يافته و تا آن جا پيش رفته است كه جبرئيل در پي او پر مي سوزاند :

گفت : جبرئيلا بپر اندر پي ام                گفت : رورو من حريف توني ام

همين پيامبرِ « امّي » از طريق عرفان ربوبي و از روي بصيرت فطري ، نگاه معنا ياب به طبيعت و آيات الهي ، سير در آفاق و انفس و نيز بهره گيري از ذخاير فطري ، به درجه اي از معرفت ديني دست يافت كه شايسته ي پذيرش كلام در قالب « وحي » گرديد . به قول حافظ :

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
                                                 به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

نقل است كه پيامبر اكرم (ص) بر بلندي هاي كوه حرا مي رفت و ساعت ها به آسمان صاف مي نگريست و مي انديشيد ، تا حدي كه در يكي از سخنانش فرموده است : « اگر نبود رسالت زميني ام ، آن قدر به اين آسمان و ستارگان نگاه مي كردم تا قالب تهي كنم » .

به راستي چه راز و رمزي در نگاه نهان آشنا و راز پوي اوست كه تا اين اندازه شوق و شور در فهيم و درك از جهان هستي را برمي انگيزاند و چگونه مي فهمد از آن چه ما از آن چيزي نمي فهميم و به چنين استنباطي دست نمي يابيم . آيا عظمت آسمان و زمين غير از عظمتي است كه در نگاه بيننده خلق مي شود ؟

حال ، آيا نظام هاي آموزشي تا چه اندازه در شيوه هاي تربيت ديني به چنين رهيافت هايي متوسل مي شوند ؟ آيا با شيوه هاي رايج در فرايند آموزش ديني مي توان به چنين احساسي از جهان هستي و چنين ظرفيتي از شناخت خدا و طبيعت دست يافت ؟ آيا اساساً فرصت و زمينه ي چنين نگاهي براي افراد فراهم مي شود ؟ آيا اگر فرصت چنين نگاهي داده شود ، شرايطي از درون براي فهم آيه ياب و معناجوي آن ها به طور خودجوش و وجدآور ايجاد مي شود ؟

با بازنگري زندگي پيامبران ، عارفان ، بزرگان دين و حكمت و رازِ آشنايانِ اهل بصيرت و صاحب دلان اهل اشراق و معرفت در مي يابيم كه آنان هر چه اندوخته اند و هر چه كشف كرده اند نه از لابلاي كتاب هاي درسي و آموزه هاي رسمي و تعاليم از پيش تعيين شده بلكه برعكس ، تمايز يافتگي بينش و دانش آنها در اين بوده است كه قبل از هر چيز از چارچوب آموزش هاي صوري به درآمده و به دامن طبيعت پناه برده اند و در آن مستغرق گشته و لطافت فهم و ظرافت بينش خود را از وصف آيات الهي كه مظهر رحمت خداوند هستند ، دريافت نموده اند .

معرفت ديني ، حس ديني و رغبتِ ديني نه در انباشت ذهني اطلاعات ديني و نه صرفاً در مدارج علم حصولي و اكتسابي و نه با چشم سَركه با چشم دل ، نه با گوش سَر با گوش جان ، نه با صورت ظاهر كه با سيرت باطن و نه با زبانِ قلب به دست مي آيد . از اين همه ، كدام يك را در فرايند تعليم و تربيت ديني برنامه ريزي كرده ايم ؟ هر چند كه اين برنامه ريزي نه بر مبناي ذهن و مغز كه بايد معطوف به دل و قلب انجام گيرد و نه در قالب اجبار و اكراه كه بايد معطوف به دل و قلب انجام گيرد و نه در قالب اجبار و اكراه كه بايد با شور و اشتياق همراه باشد . چيزي كه امروزه در آخرين يافته هاي روانشناسي تربيت ديني و پرورش هوش شهودي از سوي متفكران بزرگ تعليم و تربيت مطرح شده و سازمان جهاني (يونسكو) نيز در تازه ترين تعريفي كه از مقوله ي يادگيري در قرن بيست و يكم ارائه كرده ، به آن اصرار ورزيده و تأكيد كرده ، آن است كه براي پرورش تفكر شهودي و گسترش ارزش هاي ديني و اخلاقي بايد به پايگاه عاطفي كه مركز آن قلب است توجه شود .

اما سؤال اصلي در باب تربيت ديني اين است كه آيا اگر فراواني مطالب ديني را در آموزه هاي مدرسه اي افزايش دهيم ؛ به حجم و زيبايي كالبدي و صوري كتاب هاي ديني بيفزاييم و با تنوع كمّي ، تبليغات و تعاليم ديني را گسترش دهيم ، لزوماً به تقويت حس ديني و رغبت ديني هم كمكي كرده ايم ؟ آيا لزوماً رابطه ي معناداري بين انتقال كالبد كلمات(آموزش واژه هاي ديني) و فهم و عشق به دين وجود دارد ؟ اگر چنين رابطه اي هست ، كيفيت اين ارتباط با چه شرايطي و در چه زمينه اي رخ مي دهد و اگر نيست چه عواملي مانع ايجاد اين ارتباط معنادار مي گردد ؟

هنر يك مربي فوق در پرورش حس ديني متربي در اين است كه شوق كنجكاوي و حس حقيقت جويي او را نسبت به زيبايي هاي دين و حلاوت دين داري افزايش دهد و از هر گونه آموزش تحميلي و انتقال مستقيم مطالب و مفاهيم ديني بدون آمادگي قبلي بپرهيزد . او بايد فرصتي را فراهم آورد كه مخاطب ، دين را نه كسب ، كه « كشف » كند ، چرا كه تربيت ديني فزايندي ارتجالي و اكتشافي است و نه اكتسابي و تحميلي ! و جوهره ي دين نه يك « فراورده ي بيروني » كه يك « فرايند دروني و فطري » است .

هدف تربيت ديني برانگيختن شوق و رغبت به خداپرستي و پي بردن به كاركرد لذت بخش دين است . در واقع آموزش اين كه آدمي چگونه به حقيقت ديني دست يابد ، مهم تر از دريافت معلومات ديني از جانب ديگري است و ايجاد شور طلب و شوق به دين ضروري تر از اطلاعات ديني است .

كساني چون « ياسپسرس » ، فيلسوف آلماني ، معتقدند كه ماهيت فلسفه عبارت است از جست و جوي حقيقت نه وصول به آن ! به قول شاعر :

عمر آن است كه در شور طلب مي گذرد

                                           خوش بود منتظران را طلب طلعت دوست

همين كه شور طلب ديني در آدمي پرورش يابد ، خود به خود منجر به تأثير تربيتي در ساختار شناختي و عاطفي او مي شود . براي همين است كه سقراط عبارتي به اين مضمون گفته است :

آموزش يعني عشق به دانستن ، و هدف تربيت چيزي جز عشق به زيبايي و حقيقت جويي نيست . 

از نظر عارفان « لذتي كه در هجر است ، در وصل نيست » ، زيرا نيروي هجر ، شور طلب و شوق وصل است كه در آدمي پويايي ، كمال جويي ، عشق ، اميد و تلاش و ايثار ايجاد مي كند . هر گاه كه اين هجر و اين شوق به وصل و هدف رسيد ، آدمي از حركت باز مي ايستد و نيازي به تلاش احساس نمي كند . پس بن مايه و زيرساخت تحول آدمي نه « كمال » كه « نياز به كمال» است ؛ نه تصرف « مقصد » كه تشرّف به « راه » است و نه رسيدن به «ايستگاه» كه وارد شدن به « راه » است .

در اين جاست كه عبارتي شگفت آور و روشنگر در يكي از فرازهاي نيايش امام كاظم(ع) ما را در اين بحث ياري مي كند . آن جا كه مي فرمايد :

اَللّهُمَّ لا تُخْرِجْني من التَّقصير و لا تَجْعَلَني مِنَ المُعارين

خدايا مرا از مدار تقصير (احساس نقصان و احساس خلاء و نياز) خارج مكن و مرا از افراد عاريه اي قرار مده .

در اين ادعاي عارفانه و عاشقانه ، امام كاظم(ع) دو اصل بزرگ تربيتي و دو قانون تعيين كننده ي كمال خواهي انسان را بيان مي كند : اول اينكه امام از خداوند مي خواهد كه او را هميشه در وضعيتي قرار دهد كه همواره احساس نقصان و تقصير داشته باشد . همين احساس نياز و خلأ ، زمينه اي تربيتي براي به دست آوردن درجات كمال مي گردد و به انسان حركت و پويايي لذت بخش مي دهد .

بنابراين در تربيت ديني ، مربيِ راه يافته به عرفانِ ربوبي بايد متربي خود را در چنين وضعيت و شرايطي قرار دهد و اگر موفق به فراهم آوردن چنين شرايطي گرديد ، مقدمات ورود به « تربيت ديني » به معناي واقعي و خوديافته ي آن فراهم مي شود .

عمق و شگفتي اين نيايش در اين جا است كه امام كاظم(ع) از خداوند نمي خواهد كه او را از « مدار كمال » خارج نكند ، بلكه مي فرمايد : « مرا از مدار تقصير خارج مكن ، يعني اصل حركت و كمال جويي انسان در اين حس نيازمندي و تشنگي نهفته است . او از خداوند اين حسّ نياز و هوشياري بر تقصير را طلب نمي كند . گويا به همين سبب است كه مولوي در عبارتي تناقض نما مي گويد :

پس زيادت ها درون نقص هاست !

يعني فزون خواهي و فزون شوندگي نه در فراواني و فربهي كه در لاغري ، نقص و فقر است ! فقر در عالم معنويت و نه ماده ، بازخواني احساس نياز به كمال و گستره ي عطش كمال خواهي است .

امروزه نيز در نظريه هاي روانشناسي ـ به ويژه رويكردهايي كه با روش فعال و خلاق به مسئله ي تعليم و تربيت مي نگردند ـ همين قانون را به عنوان زير بناي آموزش و پرورش فعال در برابر آموزش و پرورش فعل پذير و سنتي قرار مي دهند . اين روانشناسان معتقدند در فرايند ياددهي ، وظيفه ي مربي خارج كردن ذهن دانش آموز از حالت تعادل به عدم تعادل ، از سيري به گرسنگي ، از اشباع كاذب به اشتهاي حقيقي و از اقناع علمي به كنجكاوي علمي است . در واقع لازمه ي پيشرفت و ارتقاي مراحل تحول رواني ، خارج شدن از سازش يافتگي هاي قبلي و تعادل هاي پيشين براي ورود به سازگاري ها وتعادل هاي جديد است . پس تا تعادل هاي قبلي به هم نخورد ، ارگانيسم براي جبران عدم تعادل به سوي تعادل بالاتر تحريك نمي شود و تعادل متعالي تر و پايدارتر حاصل نمي گردد . از آن جا كه تربيت ديني ، خود واجد مراحل معيني در چرخه ي تحول رواني است ، براي پيمودن مراحل بالاتر بايد مراحل قبلي به پختگي برسد . در تربيت ديني ، لازمه ي عبور از مرحله ي الف به مرحله ي ب آن است كه اصل تعادل جويي موجبات خروج از مرحله ي قبلي براي ورود به مرحله ي بعدي را فراهم آورد .

بدين ترتيب ، اصل تعادل جويي متزايد كه « ژان پياژه » روان شناس و شناخت شناس معاصر ، آن را بعنوان كليد تحول رواني بشر تلقي مي كند ، حاكي از آن است كه لازمه ي پيشروي به مراحل بالاترِ رشد ، مستلزم تعادل جويي پي در پي است كه بر اثر بر هم خوردن تعادل هاي مراحل قبلي حاصل مي شود .

« اريك اريكسون » يكي ديگر از روان شناسان تحولي نگر نيز در تحليل مراحل هشتگانه ي تحول رواني ـ اجتماعي به اين اصل چالش انگيز ، يعني تعارض ميان تعادل و عدم تعادل مي پردازد و بر اين باور است كه لازمه ي عبور از هر مرحله مواجهه با چالش يا بحراني است كه امكان خروج از مرحله ي قبلي و ورود به مرحله ي بعدي را ميسر سازد . به همين دليل « ژان پياژه» نيز محور اساسي در فرايند رشد را اصل « تعادل جويي » به خاطر فرار از عدم را همان « عدم تعادل » تلقي مي كند كه منجر به تعادل بالاتر مي شود .

با اين وصف ، هنر يك مربي و معلم براي پرورش حس ديني كودك ، در ايجاد دانسته ها ، معلومات و دانش صوري و حفظي ديني نيست ، بلكه ايجاد نياز و خلأ و عدم تعادل به منظور ساختار شناختي و عاطفي است تا از اين طريق ، آن ها به مدد اصل تعدل جويي ، خود در رفع تشنگي ، به جست و جوي آب بپردازند .

مربي و معلم اصلي و هميشگي بشر « فطرت » است ، پس بايد در تربيت براي كودك از طريق اين قانون كه در طبيعتش نهفته است ، استفاده كرد .

در واقع براي پرورش حس ديني ـ كه خود شور طلب و شوق وصل را در دل ايجاد مي كند ـ نمي توان به صرف آموزشها ، توصيه ها و تبليغات لفظي و صوري اكتفا نمود . به نظر مي رسد اين گونه آموزش ها در پاره اي از موارد نه تنها به پرورش حس مذهبي دانش آموزان كمك نمي كند ، بلكه برعكس ، مانع و حجاب ضخيمي بر تمايلات دروني آن ها نيز مي شود . آيا فراواني و تراكم مطالب ديني در كتاب هاي درسي توانسته است به پرورش حس مذهبي دانش آموزان منجر شود ؟ كافي است قضاوتي عادلانه براساس شواهد عالمانه براي بررسي بازده تربيتي كتاب هاي درسي و فعاليت هاي تربيتي مدارس داشته باشيم تا بتوان فاصله ي بين درون دادها و برون دادهاي تربيتي را بر ملا ساخت .

راه و روش تربيت ديني كه غالباً از طريق معرفت شهودي به دست مي آيد با راه و روش علم حصولي و معرفت علمي متفاوت است . « آموزِش ديني » ، مبتني بر ذهن و از جنس « معرفت علمي » است ، حال آنكه پرورش حس ديني مبتني بر رهيافت قلبي و از جنس « معرفت شهودي » است . در معرفت شهودي ، دريافت و الهام و ايمان و اعتقاد كشف مي شود . حس ديني اساساً در طبيعت و فطرت كودك به وديعه نهاده شده است ؛ تنها ، زمينه يابي و آماده سازي رواني و عاطفي لازم است تا خودِ فرد بدون « تلقين » ، «تحميل» و « تقليدِ » عاري از عادت و اجبار بيروني به كشف و شكوفايي آن حس دست يابد . اگر هم آموزش و تعليمي در اين مورد وجود دارد ، بايد در جهت ياري دادن به مخاطب براي چگونگي كشف آن از درون خود باشد ، نه اين كه فراورده هاي ديني از بيرون و به طور آماده در اختيار او گذاشته شود . اگر به شيوه ي اخير عمل كنيم و با تعجيل و شتاب زدگي كه غالباً از روي دل سوزي و با نيت خير و هدف پرورش ديني انجام مي گيرد ،مطالب ديني را به او منتقل كنيم ، بي ترديد در روند پرورش حس مذهبي او اختلال و انحراف ايجاد خواهد شد ، زيرا ما با ارضاي بيروني و دادن مطالب عاريه اي به او ، انگيزه ي دروني ، كنجكاوي ذاتي و نياز فطري او را به دين كاهش داده ايم ، حال آن كه برعكس ، بايد او را تشنه تر و نيازمند تر نموده و به جاي اشباع ، ذهن او را تشنه نماييم و اشتهاي به دين را جاي گزين « اشباع زدگي» از دين كنيم . در اين صورت « دين ورزي » به « دين باوري » مي انجامد و دين دهي به دين يابي منجر مي شود و در نهايت « دين مداري » در مدار باور دروني به دين داري پايدار تبديل مي شود .

فراز بعدي دعاي امام موسي كاظم (ع) اصل مهم ديگري را در تربيت آشكار مي سازد و آن پرهيز از عاريه اي شدن و عاريه اي بودن در زندگي است و درخواست از خداوند كه او را از جمله افراد عاريه اي قرار ندهد :

اللهم لا تجعلني من المعارين

اين تعبير كوتاه اما جامع و بلند به لحاظ معنا ، غايت تربيت متعالي و دروني است ، يعني هدف تربيت بايد به گونه اي باشد كه متربي هيچ چيز را به طور عاريه اي ، تصنعي و انفعالي از ديگران كسب نكرده باشد ، بلكه آن چه هست و بايد باشد از جانب وي و از قوه ي كشف و ابداع و حركت خود او به دست آمده باشد . به زبان ديگر ، تربيت و معرفت او ، بيروني و اكتسابيِ صرف ، كه با كوچك ترين غفلت و با حذف ضعيف ترين منبع كنترل بيروني از بين مي رود ، نباشد . تربيت فرد بايد متكي به رهيافت دروني و مبتني بر فطرت و برگرفته از استعداد دروني محقق شده باشد ؛ انگيزه ي كمال جويي از درون بجوشد و وابسته به منابع بيروني و سازوكارهاي پاداش و تنبيه در قالب شرطي سازي ، كه رفتار را به شكل عادت تقويت و يا ثابت نگه دارد ، نباشد .

بنابراين ، دعاي امام كاظم (ع) گوياترين و صريح ترين تصوير روش شناختي از تربيت و مقام تكاملي انسان در جهان است . انساني كه تربيت و تعالي او وابسته به انگيزش هاي بيروني و توبيخ ها و تشويق هاي ديگران نيست ، بلكه فعل اخلاقي و رفتار ديني او براساس « عقل خود بنياد » و « ايمان خوديافته» است . چنين انساني مي تواند به خودشكوفايي و تحقق تماميت خود كه همانا بالندگي فطري است ، دست يابد . به قول « كانت » : « اخلاق چنين انساني برخاسته از باور دروني و وجدان فطري اوست » . در يك كلام و از همان كلامِ امام كاظم (ع) ، اين تربيت يك تربيت بدلي ، عاريه اي . تصنعي نيست بلكه تربيت طبيعي ، خودانگيخته ، پايدار و دروني است .

از سوي ديگر ، آسيب هاي تربيتي كه هم اكنون از ساختار و روش هاي حاكم بر نظام هاي تعليم و تربيت ناشي مي شود به اين سبب است كه منابع تربيت را در بيرون از فرد به صورت تلقيني و عاريه اي جست و جو مي كند و در همان مرحله هم باقي نگه مي دارد . هم چون چاهي كه آب از بيرون به داخل آن سرازير مي شود ، بدون اين كه چاه از درون و از چشمه ي زاينده ي خود پر آب شود . به همين دليل است كه كنترل رفتار ديني در چنين شرايطي وابسته به اقتدار بيروني از طريق تشويق و جايزه و پاداش يا تنبيه و جريمه و توبيخ است . باري ، در اين جوامع هيچ رفتار ديني في نفسه داراي ارزش نيست بلكه وابسته به نتيجه اي است كه به دنبال آن مي آيد . در اين جا افراد از عمل خوب به خاطر خوبيِ خودِ آن عمل لذت نمي برند ، بلكه از پيامد سودجويانه اي كه از آن انتظار دارند ، لذت مي برند . در نتيجه تربيت عاريه اي بزرگترين آسيبي است كه به پيكره ي تربيت فطري و دروني كودك وارد مي آيد .

بنابراين در تربيت ديني از اين كه فرد را به خاطر انجام اَعمال و افعال اخلاقي و ديني صرفاً به منابع تشويق و تنبيه بيروني وابسته كنيم ، بايد شديداً پرهيز نمود . اگر چنين روشهايي در نظام تربيتي تقويت شود ، منجر به تضعيف تربيت ديني مي گردد و هيچ گاه شوق ديني ، لذت دين باوري و ايمان قلبي تقويت نمي شود . احتمالاً چنين اقدامي خود حجاب فريبنده و مانع عمده اي در مقابل پرورش حس ديني مي شود . برعكس ، اگر آموزش ها به ايجاد شوق دروني و براي لذت ايمان دروني ـ و نه به اميد پاداش بروني ـ منجر شود ، خودبه خود به حس ديني و حقيقت جويي انسان كمك مي نمايد :

ذوقي كه ز خلق آيد زو هستي تن زايد

                                      ذوقي كه ز حق آيد زايد دل و جان اي جان

اما در مقابل تربيت عاريه اي (تصنعي ، صوري ، اكتسابي ، عَرَضي ، ظاهري ، قراردادي ، بيروني و...) ، تربيت فعال يا دروني است كه به فضايل پايدار و اخلاق اصيل و مصون از آسيب هاي بيروني تبديل مي گردد ، چرا كه از سرشت فرد سرچشمه مي گيرد و سرمنشأ آن فطرت و طبيعت آدمي است .

پس وظيفه ي مربي به منزله ي تسهيل كننده و نه تحميل كننده ، در تربيت ديني ، چيزي جز زمينه سازي غير مستقيم و فعال براي اين كه كودك بتواند از آن طريق به حس دين جويي فطري و حقيقت يابي دست يابد ، نيست .

ما بايد بگذاريم كودك ، خود به مدد هوش شهودي خود به اين جست و جوي لذت بخش ادامه دهد . اگر آهنگ و سرعت آن كُند و تدريجي و ناپيدا باشد ، نگران تأخير نباشيم ؛ در عوض ، پايدار و مستمر خواهد بود . به تعبير « اگوست كنت » براي رسيدن سريع به هدف بايد آهسته حركت كرد و به قول شاعر :

رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود

                                         رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود

فرايند تأمل و تعمق ، خود يك عامل خلاقيت و كمال زاست . به تعبير «ابراهيم ادهم» ، « تأمل ، حج عقل است » . بگذاريد كودك با آهستگي و به تدريج ، بدون هيچ گونه شتاب زدگي ، با كنجكاوي خود به خودي و طبيعي خويش از طريق قوه ي كشف و قدرت عقل خود به فطرت خويش دست يابد. از ارائه ي دانسته ها و معلوماتِ از پيش تعيين شده ي ديني پرهيز نماييد و ذهن او را در برابر ندانسته ها ، مجهولات ، ابهامات و ترديدها ، تحريك و تحريض نماييد . او خود براي جبران عدم تعادل ذهني به حركت درمي آيدتا طبق قانون تعادل جويي طبيعت خويش ، عطش دروني خود را آرام بخشد . اگر عقل طبيعي كه همان « خرد دين بنياد » است پرورش يابد به دين فطري كه همان دين يابي درون زاست ، نايل مي شود ، چرا كه به قول «شيخ محمود شبستري» ، جان آدمي ذاتاً ديني و عقل او از بنياد ، خدا دان است ، آن جا كه مي گويد :

به نام آن كه جان را نور دين داد            خرد را در خداداني يقين داد

در واقع عقل طبيعي و فطري همان عقل خداياب است كه از بخشش يزدان سرچشمه گرفته است . آن گونه كه شاعر مي گويد :

عقل ديگر بخشش يزدان بود                چشمه ي آن در ميان جان بود
چون ز سينه آب دانش جوش كرد     نه شود گنده ، نه ديرينه ، نه زرد
عقل تحصيلي مثال جوي ها                   كان رود در خانه اي از كوه ها
راه آبش بسته شد ، شد بي نوا            از درون خويش جو سرچشمه را

لذا فرق است بين عقل « خدا انديش » و عقل « عدد انديش » ؛ عقل «معادنگر» وعقل « معاش نگر » ؛ عقل « ابزاري » و عقل « معنوي » . عقلي كه براي شور طلب و عشق و وصال به حق به فعاليت مي افتد با عقلي كه به زور تشويق و تنبيه معلم براي رسيدن به نمره و مدرك به حفظيات مشغول مي شود ، بسيار متفاوت است . به تعبير شاعر :

عقل ايماني چو شحنه عادل است          پاسبان و حاكم شهر دل است

جهد كن تا پير عقل و دين شوي    تا چو عقل كل ، تو باطن بين شوي

با اين نوع تعقلِ توأم با تأمل و تعمق دروني است كه آدمي به ذخاير فطري خود دست مي يابد و به تعبير حديث « من عرف نفسه فقد عرف ربه » ، خداي خويش را در وجود خود حس مي كند و همه ي نمودها ، اشيا و پديده ها را با خدا و خدا را در آن ها مي بيند ، زيرا « عرفانِ خود » همان « عرفانِ رب » است : « من عرف ذاته تألّه » ، كسي كه خود را شناخت به مقام الوهيت رسيده است .

براي شناخت تفاوت اين دو نوع تربيت و به منظور تمايز يافتگي آثار تربيتي متفاوت آن ها خوب است كه با اشعار زير استحكام اين بحث را فزوني بخشيم. آن جا كه به روشني پيامدهاي ذاتي و عاريه اي دو نوع رهيافت در خردورزي (يعني رهيافت بيروني ، انديشه آموزي و اكتسابي و رهيافت دروني، انديشه ورزي و اكتشافي) آشكار مي شود :

عقل دو عقل است اول مكسبي       كه درآموزي چو در مكتب صبي
از كتاب و اوستا و فكر و ذكر             از معاني وز علوم خوب و بكر
عقل تو افزودن شود بر ديگران         ليك تو باشي ز حفظ آن گران
اين تفاوت عقل ها را نيك دان          در مراتب از زمين و آسمان
هست عقلي همچو قرص آفتاب      هست عقلي كمتر از زهره و شهاب
عقل هاي خلق عكس عقل او          عقل او مشك است و عقل خلق بو
مظهر عقل است ذات پاك او            زو بجو حق را و از ديگر مجو
عقلِ جزوي عقل را بد نام كرد          كام دنيا مرد را ناكام كرد

مي بينيم كه اگر عقل اكتسابي به واسطه ي آموزش هاي ذهني بيروني ، بر عقل طبيعي و « خود بنياد » غلبه نمايد ، به عنوان حجاب عمل مي كند و مانع درخشش و جوشش حس ديني فرد از طريق كشف و مكاشفه مي شود .

در روش هاي آموزش و پرورش كنوني آن جا كه تعليم و تربيت ديني محور قرار مي گيرد ، بايد بررسي شود تا چه اندازه به اين رهيافت هاي دروني توجه شده است ؟ معلمان و مربيان در برنامه ريزي تربيت ديني به چه ميزان از روش هاي نوين و خلاق كه منجر به پرورش حس ديني و عشق به ارزشهاي معنوي مي شود استفاده مي نمايند ؟ آيا بين آموزش هاي ديني كه صرفاً براساس تحصيل و اكتساب اطلاعات ديني است و عشق به دين رابطه ي معناداري وجود دارد ؟ آيا بالا بودن « نمره ي تعليمات ديني » ارتباطي با «كيفيت رغبت ديني » دارد ؟ آيا دانش ديني با بينش ديني ملازمت دارد ؟ آيا انضباط صوري در اعمال دين ارتباطي با اشتياق باطني با منش ديني دارد؟

شايد اين حجاب هاي آموزشي است كه ظاهراً همه ي مفاهيم و معاني ديني را بر زبان جاري ساخته است اما از درون خبري نيست . همان گونه كه شاهد هستيم در كتاب هاي درسي اعم از تعليمات ديني ، تاريخ ، ادبيات و غالب دروس اجتماعي و انساني ، به طور مكرر مطالب ديني در قالب معرفي زندگي پيامبران و ائمه ي اطهار(ع) ، و ارائه ي احاديث و روايات و سرگذشت هاي شخصيت هاي ديني به چشم مي خورد و سعي و اهتمام فراواني در انتقال ذهني ان ها صورت مي گيرد ، حتي در اوقات غيررسمي مدرسه ـ چه در اوقات فراغت بيرون از مدرسه و چه در انجام فعاليت هاي تربيتي و اجراي مراسم و شعائر مذهبي و بزرگداشت ايام اللّه در داخل مدرسه ـ همه و همه جا صحبت از دين و قرآن و ارزش هاي الهي است ؛ اما آيا به همان ميزان كه در بُعد كلامي و آموزشي و تبليغي تلاش مي شود ، در بُعد دروني ، عاطفي و رفتاري هم مي توان نتايج آن را مشاهده كرد ؟ آيا اين گونه اقدامات بيروني منجر به افزايش و تقويت حس ديني شده است ؟ يا برعكس ، ممكن است به حجاب ديني تبديل شده باشد ؟ پاسخ منصفانه به اين سؤالات نيازمند پژوهش ها و مطالعات گسترده اي با روش هاي تجربي و كنترل شده است .

در سيره ي انبيا و ائمه(ع) و سخنان و اندرزهاي بزرگان دين و عرفان بسيار امده است كه براي تربيت ديني و پرورش نيروي عشق ورزي و معرفت عميق نسبت به خالق هستي بايد به شيوه هاي غير كلامي (كونوا دعاه الناس بغير السنتكم) و به صورت عملي (كونوا دعاه الناس باعمالكم) و اكتشافي و غير رسمي (ذكر و يادآوري) متوسل گرديد و از طريق قلب به جاي مغز ، از طريق دل به جاي ذهن و از طريق عمل به جاي گفتار اقدام نمود . آن چنان كه «شيخ ابورجاءخُمركي» با عباراتي موزون و زيبا مي گويد :

هزار زبان فصيح ، با دلي آن نتواند كرد
كه يك تابش درويش صاحب دل كند با هزار دل پراكنده
معاملت يك صاحب دل ، هزار كس را از بند آزاد كند
و گفت هزار كس ، يكي ز آن بند آزاد نكند
بر هر دلي كه داغ عشق نبود ، فرق نبود ميان او و دستور
دل بايد كه بارگاه دين بود
از طريق تربيت دل و تقويت هوش عاطفي است كه گفته اند :
عارف همه بين بوَد و عالِم همه دان

از امام علي(ع) در مورد مراحل و درجات علم از سطح به عمق ، از ظاهر به باطن ، از لسان به عمل و از جوارح به اركان نقل است كه فرمود :

اوضعُ العلم ما وقف علي السان و ارفعه ما ظهر في الجوارح و الاركان .

نازل ترين و كم ارزش ترين درجه ي علم آن چيزي است كه در حد لسان و زبان باز مي ايستد و برترين و رفيع ترين آن چيزي است كه در جوارح و اركان ظاهر مي شود .

در نظريه هاي روان شناختي ، به خصوص در روانشناسي يادگيري ، آن جا كه حيطه هاي يادگيري را از سطح به عمق تقسيم بندي مي كنند ، چنين تشابهي وجود دارد . اولين حيطه ي يادگيري ، حيطه ي « شناختي » است كه در قلمرو فرايندهاي ذهني و فعاليت هاي گفتاري است . دومين حيطه ، حيطه ي « عاطفي » است كه علاوه بر جنبه هاي شناختي و آموزشي ، فرايندهايي چون توجه ، احترام ، ارزش گذاري ، گرايش ، باور ، پذيرش و ديگر فرايندهاي عاطفي رخ مي دهد و حيطه ي سوم ، حيطه ي « رواني ـ حركتي » است كه در قالب فعاليت هاي عملي و رفتاري رخ مي دهد .

آموزش و دانش به معناي واقعي آن ، طبق تعبير امام علي(ع) ، بايد بيشتر در جوارح و اركان نفوذ كند تا رفعت و عمق آن افزايش يابد ، حال آن كه تربيت در روش هاي جاري و معمول در حد كلام و لسان و آموزش هاي ذهني باقي مي ماند و از نظر روانشناسي ، پي افكني فرصت هاي تربيتي و امكان تحقق حيطه هاي بالاتر ، يا اساساً وجود ندارد و يا بسيار ناچيز و اندك است . در حيطه ي شناختي كه سطحي ترين و ابتدايي ترين درجه ي يادگيري است ، خود از نظر درجه بندي به طيف ها و لايه هاي مختلفي چون « دانستن ، فهميدن ، به كار بردن ، تجزيه و تحليل ، تركيب و ارزش يابي » تقسيم مي شود و آن چه غالباً در مدارس از كتاب هاي درسي به ويژه درس ديني انتظار مي رود ، در همان سطوح اوليه يعني دانستن و حفظ كردن متوقف مي شود و حتّي نمي توان به سطوح عميق تر همان حيطه ي اول نيز دست يافت .

چه بسا كه آموزش هاي ديني كه با روش هاي سطحي ، با انبوهي از مطالب صرفاً نظري ، بدون آمادگي هاي عاطفي و رواني و به خاطر ارضاي كاذب و ناقص و نامطلوب كنجكاوي ها و نيازهاي فطري ، به دانش آموزان ارائه مي شود ، گاهي اوقات سد بزرگي در برابر انگيزه هاي دين يابي و دين ورزي ايجاد مي كند . مشابه موجودي كه با مواد دارويي و تزريقي دائماً تحت تغذيه قرار گيرد و همه ي ويتامين ها و مواد غذايي مورد نياز او در قالب سرم ها ، قرص ها و آمپول ها ، طبق برنامه ي زمان بندي شده و نسخه پيچي ها به او تزريق مي گردد ؛ پيداست كه پس از چندي ، زندگي اين موجود به صورت يك زندگي انگلي و وابسته به منابع تغذيه ي بيروني تبديل مي شود و از توليد ويتامين ها و ترشح آنزيم ها و فعل و انفعالات شيميايي و زيستي خود بنياد و خود گردان باز مي ماند ، زيرا قبل از آن كه به موجود زنده فرصت داده شود تا خود براساس سازوكار طبيعي به توليد ويتامين ها و آنزيم ها دست يابد ، از بيرون به طور آماده به آن تزريق مي شود و شايد به ظاهر ، اين اقدام ، مثبت و تقويت كننده تلقي شود ، حال آن كه نهايتاً فعاليت طبيعي آن را مختل مي كند و از او موجودي انگلي ، وابسته و آسيب پذير مي سازد . در مورد تربيت ديني نيز همين مثال مصداق دارد كه اگر ما زودتر از موقع و بدون دخالت شخصي و ارادي فرد مطالب ، پيام ها و اندرزهاي ديني را به طور آماده و بدون فرصت دادن به او براي تحريك احساس نياز و اشتياق به او تحميل كنيم ، مانع مي شويم كه خود شخص به طور طبيعي به كشف آن چه در پي آن است ، دست يابد . در واقع ، آموزش ديني ـ به اين شيوه ـ مانع « پرورش ديني » مي شود و « دين دهي » حجاب و « دين يابي » مي گردد ؛ « دين برون زا » جاي گزين « دين درون زا » مي شود و « دين دگر بنياد » به جاي « دين خود بنياد » استقرار مي يابد .

اين آموزش ها اگر منجر به غفلت و بي خبري فرد از درون خويش گردد ، اساساً مانع مي شود كه دين ورزي در حيطه هاي عاطفي و رواني ـ حركتي فرد رسوخ و نفوذ نمايد .

كلامي ديگر از امام علي(ع) نقل است كه فرمود :

اول العلم الصمت و الثاني الاستماع و الثالث العمل به و الرابع نشره .

آغاز دانش سكوت است و مرحله ي بعدي گوش فرا دادن و وهله ي سوم عمل به آن و چهارم نشر و گسترش آن .

در سراسر مراحل دانش ورزي و علم آموزي كه امام علي (ع) از درجات آن ياد مي كند ، آن چه بيشتر به چشم مي خورد ، ابعاد غير كلامي آن است . علمي كه با تأمل ، درايت ، تعمق ، شنيدن درست ، فهميدن درست ، و عمل كردن به آن به دست مي آيد ، علم حقيقي است . به همين ترتيب مي توان آموزش ديني را مطابق مراحل ياد شده تفسير نمود .

از اين منظر، علمي را كه به عمل نمي انجامد ، نمي توان به عنوان علم نوراني و دانش روشنايي بخش شناخت . به تعبير حديث « من عمل علم » ، « آن كس كه عمل كرد به دانش رسيد » مقدمه ي دانستن ، توانستن است . دانش آدمي پس از عمل به آن معنادار مي شود . البته در اين جا ، علم ، معناي ويژه خود را دارد و آن دانشي است كه به هدايت و كمال انسان منجر مي گردد ؛ علمِ روشنايي نه علم سياهي (سواد) ، علم سيرت و نه علم صورت ؛ علمي كه به انديشه ورزي منتهي شود . پيداست كه چنين علمي و چنان آموزشي هيچ گاه حجاب نخواهد بود بلكه خود مايه ي روشنايي ، تنوير افكار و بصيرت دل است . علمي كه رسول اكرم(ص) از آن ياد كرده است و مي فرمايد :

ليس العلم بكثره التعليم بل العلم نورٌ يقذفه الله في قلب من يشاء .

علم و دانش به كثرت تعليم آن نيست بلكه علم ، نوري است كه خداوند در قلب هر كس كه مي خواهد فرو مي اندازد .

پس به جاست كه با بازنگري عميق نسبت به آن چه تاكنون به عنوان اقدامات آموزشي و تربيتي جهت تقويت ارزش هاي ديني انجام داده ايم ، به نقاط ضعف و قوت آن پي برده و عوامل و شرايطي را كه منجر به پرورش حس مذهبي از روي ميل و شوق و اشتياق دروني شده است ، بازشناخته و آن ها را تقويت كنيم و از آن دسته از عوامل و شرايطي كه ما را از اين مسير دور نموده و خود به حجابي در مقابل شكوفايي اين حس فطري تبديل شده است، پرهيز نماييم . در واقع ، بايد به مطالعه ي جدي و همه جانبه ي عوامل آسيب زاي تربيت ديني بپردازيم و از موضوع « آسيب شناسي تربيت ديني » آفات تبليغات ، آموزش ها و روش هاي تربيتي را كالبد شكافي نموده و با بهره گيري از تعاليم و روش هايي كه در قرآن آمده است ، راه بردهاي تبليغي اثربخش و شيوه هاي اكتشافي و فطري را بازشناخته و با توجه به توصيه ها و نمونه هاي عيني و عملي سيره و سنت انبيا و اولياي خداوند به تربيت ديني ، روح تازه اي ببخشيم ؛ تربيت ديني را با زبان عاطفي ، شوق قلبي ، اشتياق باطني و الگوهاي عملي تبليغ كنيم و از اقدامات جويندگان دين شده است ، عبور نماييم . اين دگرديسي ، متضمن تن دادن به روي كردهاي فطري و خروج از مدار عمل كردهاي تصنّعي و عاريه اي است .

                          

                    

                                       

 
 

برگي از كتاب پيشرو و فرشتگان مرغزار جبران خليل جبران

 

ترجمه محسن نيكبخت

 
 
 
 
 
 
 
ارزش ها

روزي ، مردي در مزرعه اش مجسمه اي مرمرين ، بزرگ و زيبا يافت و آن را نزد باستانشناسي كه چيزهاي زيبا و كهن را دوست مي داشت برد . او مجسمه را به قصد فروش به باستانشناس پيشنهاد كرد و او نيز آن را به قيمتي بالا خريداري نمود . سپس هر دو از هم جدا شدند .

همچنانكه مرد با پول هايش به طرف خانه مي رفت با خود فكر كرد و گفت : « با اين مقدار پول مدت زيادي مي توانم زندگي كنم ! چطور ممكن است كسي در مقابل سنگ تراشيدة مرده و مدفون و بي مايه اي كه هزاران سال زير زمين بوده ، اين مقدار پول بپردازد ؟ »

در همان حال باستانشناس نيز به مجسمه خيره شده بود و با خود گفت : «چه زيبا ... عجب روح زنده اي ! اين ، رؤياي كدامين زندگي است ! آغاز خواب شيرين هزار ساله ! چطور ممكن است كسي اينهمه صفات عالي را در مقابل پولي مرده و بي رؤيا و بي ارزش بپردازد ؟ »

درياهاي ديگر

ماهي اي به ديگر ماهي ها گفت :

« بالاي اين دريا ، درياي ديگري است با مخلوقاتي شناور در آن . انها به گونه اي كه ما اينجا زندگي مي كنيم ، زندگي مي كنند . »

ماهي ديگري جواب داد :

« چه تصور زيبايي ! چه خيال خامي ! در حالي كه مي دانيد اگر موجودي اين دريا را براي لحظه اي ترك كند ، خواهد مرد ، چه دليلي براي وجود زندگي ديگري در درياهاي ديگر خواهيد داشت ؟ »

توبه

شبي مهتابي ، مردي به باغ همسايه اش داخل شد و بزرگترين خربزه اي كه پيدا كرد ، از [بوته] جدا كرد و به خانه اش آورد . آن را بريد و متوجه شد كه هنوز نرسيده است .

نگاه عجيبي به خربزه كرد !

وجدان مرد بيدار شده و او را در حالي كه پشيمان شده بود به سختي تكان داد ؛ او از اينكه آن خربزة دزدي را بخورد توبه كرد .

آن سوي تنهايي ام

آن سوي تنهايي ام ، تنهايي ديگر است و براي او كه در آن جا ساكن است ، تنهايي من ، معبريست پر رفت و آمد و سكوتم ، اغتشاشي از انواع صداها .

و من جواني هستم بي قرار ، براي يافتن آن تنهايي . صداهاي آن سوي مرغزار گوش هايم را به سوي خود مي كشد و سايه هايشان ، سدِ راهم مي شوند . من نمي توانم بروم .

آن سوي اين تپه ها ، بيشة دلربايي است و براي او كه در آن جا ساكن است ، آرامشِ من ، گردباد و دلربايي من جادوست .

و من جواني هستم پر غوغا براي يافتن آن بيشة مقدس . مزة خون در دهانم ماسيده و تيرها و كمانِ پدرانم در دستانم . نمي توانم بروم .

آن سوي اين « خود مسئوليت پذير » ، « خود رهاننده » زندگي مي كند ، براي او ، رؤياهايم نبردي طاقت فرسا و سخت در بين الطلوعين مي باشد و آرزوهايم استخوان هاي خُرد شده .

و من جواني هستم ، متجاوز به « خودِ رهاننده »ام .

من چگونه ، « خود رهاننده ام » خواهم شد ، جز آنكه « خود مسئوليت پذير»م را به قتل برسانم تا همة آدميان رها باشند ؟ »

چگونه هنگام وزش باد ، برگ هايم به حركت درمي آيد ، مگر آن كه ريشه هايم در تاريكي [عمق زمين] پژمرده شده باشند ؟

چگونه عقاب دروني ام به خورشيد پرواز كند تا جوجه هاي تازه پردرآورده ام، لانه اي را كه با منقار خويش براي آنها مهيّا كرده ام ، ترك كنند ؟

 
 

 
 

تصوير بدون شرح

 
 
 
 
 
 
20 جمله ناب
 
 

1                      * ادب، آداب دارد، مركب آب دارد، مركب وجود ادب است.

«           »

2                      * لقمان را گفتند: ادب از كه آموختي گفت: از بي ادبان، كه بي ادبان هر چه از فعل برايشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهيز كردم.

«سعدي- شيرازي»

3                      * اي فرزند، آگاه باش كه اگر بينوا شوي، ادب تو را ثروتي است و اگر در تنهايي و غربت ماني او تو را يار وفاداري است.

«لقمان حكيم»

4                      * نيكوترين ادب هاي مردم، به دانايي و ادب خود فخر نكردن است.

«سعدي- شيرازي»

5                      * ادب و خوش محضري، گفتن چيزهاي تملق آميز با يك طرز بسيار مطبوعي است. 

(لاروشفوكو)

6                      * بدان گونه كه آيينه روشنتر از نگرنده است امام و ادب كننده نيز بايد داناتر از مأموم و ادب پذيرنده باشد.

«بوذرجمهر حكيم»

7                      * چشم و زبان و هيچ يك از اعضاي بدن را بي جهت و بي ادب به حركت در نياوريد.

«كنفوسيوس»

8                      * ارجمندترين مردم كساني هستند كه ادب دارند.

«امام علي (ع)»

9                      * سعادت خانواده دو شرط واجب دارد، محبت و ادب، اما ادب از محبت لازمتر است.

«محمد- حجازي»

10                  * بعضي اوقات، براي گمراه نشدن به وسيله ي مرد دسيسه كار، بي ادب بودن كافي است.

(لاروشفوكو»

11                  * هر كه مكراعات ادب نمايد و نفس را از آزار مردم نگاهدارد، در غربت نيز غريب نيست.

«          »

12                  * بي ادبق را بزرگواري نباشد.

«امام علي (ع)»

13                  * كسي كه از ادب پدر بهره مند نگردد، روزگار تربيتش خواهد كرد.

«شمس المعالي»

14                  * ادب و فروتني در نظر عوام، دليل بي لياقتي است.

«محمد- حجازي»

15                  * اي فرزند، ادب فراگير و دل را به نور ادب روشني بخش، زيرا دل بزرگتر است از اينكه پليدي بر او وارد گردد.

«لقمان حكيم»

16                  * راز خوشبختي، در ادب نهفته است.

«اوريزين- ماردن»

17                  * شرف آدمي به عقل و ادب است نه به مال و نسب.

«امام علي (ع)»

18                  * آنكس كه ادبش بيشتر است، نزد خدا گرامي است.

«امام جواد(ع)»

19                  * ادب، راهنمايي بس تواناست به سوي خوبيهاي نيكو و اگر ادب زينت انسان نبود، چهارپايي بيش نبود.

«امام علي (ع)»

20                  * هر چيز كه فراوان شود ارزان گردد جز ادب كه : هر چه فزوني يابد، ارزشش بيشتر شود.

«نصربن- سيار»
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

سه مکتوب از دومین مکتوب پائلو

پ يش گو     يك پيش گو كيست؟ فيلسوف معروف، آگوستو دوفرانكو به گونة بسيار زيبايي هنر پيش گويي را كه در درون وجود هر يك از ما وجود دارد، تعريف مي كند.

به گفتة او يك پيش گو مي تواند موقعيت هاي مشخص را، با بينشي الهام گرفته از ايمان به خدا، از قبل پيش بيني كند. هنگامي كه به پيش گويي مي پردازيم، وضعيتي را تعريف نمي كنيم كه در آينده رخ خواهد داد. در حقيقت اين امكان را براي خود- و يا ديگران- ايجاد مي كنيم كه بهترين راه را برگزينيم. يك پيش گو پيش بيني نمي كند، بلكه آفرينش و پديدار شدن آينده را تحريك مي كند و به آن انگيزه مي بخشد. الهام ها و منويات الهي او، راه گشاي تحقق يافتن احتمالاتي در زندگي هستند، و نتايج و عواقب اعمال ما را به ما يادآور مي شوند، و راه كارها و جايگزين هاي جديدي را به ما پيشنهاد مي كنند.

انسان مي تواند آيندة خوش را از پيش بسازد، مشروط بر آن كه تصميم به ادامة راهش بگيرد. براي اين، نيازمند آن است كه از گذشته رها شود و از ميان راه هايي كه به او ارائه مي شود، بهترين را برگزيند.

 
****

ا سطوره     وقتي تنديس ها را در كليساهاي قديمي، يا تصاويري را مي نگريم كه در نظرمان بي معنا مي نمايند و يا گراورها را در كتاب هاي حماسي و اسطوره اي مي بينيم، چيزي در نظرمان آشنا مي نمايد. در حقيقت متوجه چيزي مي شويم، بي آن كه درك اش كنيم. براي نقاشان و پيكر تراشاني كه به كارشان ايمان داشتند، انتقال يك احساس مهم تر از انتقال يك انديشه بود. با كشيدن نگاره هاشان، الگوها و اسطوره هاي هنري عهدشان را به تحرك و تحريك وا مي داشتند و بدين گونه، روح شان را با ديگران تقسيم مي كردند. گاهي آن ها را ديوانه يا ابله نيز ناميده اند، اما آثارشان تا امروز زنده مانده.

هرگز نبايد كم ترين اهميتي بدهيد كه شماي هنرمند را به اصطلاح كشف كنند. براي آگاهي از استعدادها و محدوديت هاتان، هيچ كس مناسب تر از خودتان نيست. اگر روزي بگذاريد توسط انديشه و عقيده اي بيگانه مسموم بشويد، بي شك مي ميريد.

 
****
 
 

ع شق     خبرنگاري مدام در تعقيب آلبر كامو، نويسندة، فرانسوي بود و از او مي خواست كارش را به تفصيل و با جزييات كامل توضيح دهد. نويسندة رمان "طاعون"، در حالي كه از پاسخ دادن طفره مي رفت، گفت: من فقط مي نويسم. ديگران هستند كه با قضاوت شان مي گويند آثار مرا چگونه مي فهمند.

اما خبرنگار قانع نشد و ساكت نماند. سرانجام يك روز عصر، توانست كامو را در كافه تريايي در پاريس ملاقات كند. به كامو گفت : انتقاد سازنده سبب مي شود تا يك موضوع عميق مطرح بشود. و سپس از او پرسيد: اگر به شما بگويم لازم است كتابي دربارة جامعه بنويسيد، آن را مي پذيريد و يا آن را به جنگ مي طلبيد و با آن مخالفت مي كنيد؟ و كامو پاسخ داد: البته كه قبول مي كنم. اين كتاب صد صفحه دارد كه نود و نه صفحة آن سفيد است و هيچ چيز در آن صفحات نوشته نمي شود. اما در پايان صدمين صفحه مي نويسم كه: تنها وظيفة انسان عشق ورزيدن است.

 

منتظر شماره بعدی ما باشید .